شعرو عکسهای غمگین

به روزگار سگی لعنت! تو را گرفته کجا برده

من و تو همدم هم بودیم، مرا نهاده تو را برده

چه‌قدر چون شب و تنهایی، قرین غربت هم بودیم

جدای صلح و جدای جنگ، جدای بُرده و نابُرده

صدایی آمد و حسی گنگ، تو را گرفته، تو را دزدید

صدا که آمده، حسی گنگ، تو را به سمت صدا برده

من آمدم که کجایی تو، نیافتم چه بلایی تو!

تو را که برده؟ کجا برده؟ تو را چه برده؟ چرا برده؟

پرنده‌ای شدم و پر زدم به سمت صدا

نه ای تو هرجا راهی به انتها برده

ستاره‌ای شده می‌گردمت از این بالا

مگر خدایت بین فرشته‌ها برده

فرشته گفتم تسبیح دستشان شده‌ام

قداستم رنگ از خاک کربلا برده

به باد گفتم، پس باد ذره‌های مرا

ز هم گسیخته با خود به هرکجا برده

به این خوشم که رسد ذره‌ای، تنم به تنت

همین هوای خوشم در تن هوا برده...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط بهروز ج نظرات () |

Design By : Mihantheme