شعرو عکسهای غمگین

ای کسانی که به زیبایی اندام و چهره ی دلربای خود می بالید و می نازید، بدانید اکنون چهره های زیبا پژمرده و بدن های ناز پرورده پوسیده شده و از آن همه جمال و زیبایی چیزی جزء، استخوانی پوسیده بر جای نمانده و از اموال دنیا خانه ی کوچک قبر، نصیبمان گشته، که وحشت و تنهایی آن، سراسر وجودمان را فرا گرفته و از آن راه فراری نداریم.


«و لئن عمیت آثارهم، و انقطعت اخبارهم، لقد رجعت فیهم ابصارهم العبر، و سمعت عنهم آذان العقول، و تکلموا من غیر جهات النطق، فقالوا: کلحت الوجوه النواضر، و خوت الاجسام النواعم، و لبسنا اهدام البلی، و تکاءدنا ضیق المضجع، و توارثنا الوحشة، و تَهَکَّمَت علینا الربوع الصُّمُوت، فانمَحَت محاسن اجسادنا، و تنکّرت معارف صورنا، و طالت فی مساکن الوحشة اقامتنا، و لم نجد من کرب فرجاً، و لا من ضیق مُتّسعاً

»1

ترجمه: اگرچه آثار مردگان نابود، و اخبارشان فراموش شده، اما چشم های عبرت بین، آنها را می نگرد، و گوش جان اخبارشان را می شنود، که با زبان دیگری با ما حرف می زنند و می گویند: چهره های زیبا پژمرده و بدن های ناز پرورده پوسیده شد، و بر اندام خود لباس کهنگی پوشانده ایم، و تنگی قبر ما را در فشار گرفته، وحشت و ترس را از یکدیگر به ارث برده ایم، خانه های خاموش قبر بر ما فرو ریخته، و زیبایی های اندام ما را نابود، و نشانه های چهره های ما را دگرگون کرده است. اقامت ما در این خانه های وحشت زا طولانی است، نه از مشکلات رهایی یافته و نه از تنگی قبر گشایشی فراهم شد.

 

مردگان به ما پیام می دهند!

امیر بیان علی (علیه السلام) در این فراز از خطبه 221 نهج البلاغه موضوع بسیار مهمی را مطرح و اهمیت آن را به همگان گوشزد نموده اند، و آن اینکه اگرچه کسانی که از دنیا رفته اند، اجسادشان پوسیده و در ظاهر نه سخنی می گویند و نه چیزی می شنوند، اما حقیقت امر آن است که آنها نیز با ما سخن می گویند و از عالم قبر و احوالات آن به ما خبر می دهند، ولکن هر گوشی توان شنیدن صدایشان را نداشته و هر چشمی متوجه احوال آنها نمی شود، انسان مؤمنی که در زمان حیات خویش به سرمایه ی عظیم ایمان دست یافته و طعم شیرین آن را با عمق جان خود چشیده، پیام مردگان را شنیده و از آن در زندگی خویش درس عبرت   می گیرد.

نکته قابل توجه آن است که این سخن گفتن، از طریق بیان و زبان دنیایی نیست بلکه به تعبیر مولای متقیان علی (علیه السلام) آنها با زبان دیگری غیر از زبان دنیایی با ما سخن می گویند.

  1. موضوعی که پدیده مرگ را مشکل ساخته و بر سختی آن افزوده، ماجرایی است که بعد از آن حقیقت انکار ناپذیر، با آن مواجه می شویم، چرا که بی شک بعد از اینکه فرشته ی مرگ سراغمان آمد و ما از دنیای فانی به سرای باقی سفر نمودیم، خانه ی قبر که جایگاه وحشت و تنهایی است در انتظار ما است .

آنچه از فرمایشات امیر بیان استفاده می شود آن است که مردگان، ما را نسبت به بی ثباتی دنیا و ماندگار نبودن زیبایی ها و لذایذ آن هشدار می دهند و در این باره با آه و حسرتی برخاسته از جان و ندامتی فراوان، به بازندگان می گویند: ای کسانی که به زیبایی اندام و چهره ی دلربای خود می بالید و می نازید، بدانید اکنون چهره های زیبا پژمرده و بدن های ناز پرورده پوسیده شده و از آن همه جمال و زیبایی چیزی جزء، استخوانی پوسیده بر جای نمانده و از اموال دنیا خانه ی کوچک قبر، نصیبمان گشته، که وحشت و تنهایی آن، سراسر وجودمان را فرا گرفته و از آن راه فراری نداریم.

 

پیامبر(ص) با کشتگان بدر سخن می گوید!

هنگامی که مسلمانان در جنگ بدر، بر مشرکان پیروز شدند و جمعی از بزرگان قریش به هلاکت رسیدند، پیامبر (صلی الله علیه و آله) دستور داد جنازه ی دشمنان را در میان چاه بدر انداختند، سپس آن حضرت بر دهانه ی چاه ایستاد و به کشتگان خطاب کرد و فرمود: و شما همسایگان و معاصران بدی برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بودید، او را از خانه اش مکه، بیرون نموده و سپس با هم اجتماع کرده و به جنگ با او پرداختید، اکنون آنچه را که خدا به من وعده داده است، دیدم که حق است.

در این هنگام عمر بن خطاب گفت: ای رسول خدا! سخن با اجسادی که روح از آنها جدا شده، چه فایده ای دارد؟!

رسول خدا (ص) فرمود: ای پسر خطاب ساکت باش! سوگند به خدا که تو از آنها شنواتر نیستی، و بین آنها و فرشتگان که با گرزهای آهنین آنها را بگیرند هیچ فاصله ای نیست مگر آنکه من صورت خود را این گونه از آنها برگردانم.2
ساعتی برای مردن...

مراقب اعمال خود باشیم!

با توجه به کلام نورانی حضرت حق و سخنان گهربار پیشوایان معصوم (صلوات الله علیهم اجمعین) موضوعی که پدیده مرگ را مشکل ساخته و بر سختی آن افزوده، ماجرایی است که بعد از آن حقیقت انکار ناپذیر، با آن مواجه می شویم، چرا که بی شک بعد از اینکه فرشته ی مرگ سراغمان آمد و ما از دنیای فانی به سرای باقی سفر نمودیم، خانه ی قبر که جایگاه وحشت و تنهایی است در انتظار ما است، آنچه ما را در آن وحشت سرا از تنهایی درآورده و ترس ما را می زداید، اعمال نیک و شایسته ای که ما انجام داده ایم، و این امری است که روایات پیشوایان معصوم (صلوات الله علیهم اجمعین) به روشنی بر آن صحه می گذراند.

در روایتی آمده وقتی مومن می میرد، شش صورت همراه او داخل قبر می شوند، که یکی از آنها خوشروتر و خوشبوتر و پاکیزه تر است نسبت به باقی صورت ها، سپس یکی از آنها در جانب راست میت می ایستد و یکی در جانب چپ و یکی در پیش رو، و یکی در پشت سر، و یکی هم در پایین پای او می ایستد و آنکه خوش سیماتر است در بالای سر او، وقتی سؤال یا عذاب قبر از هر جهت که می آید، آنکه در آن جهت ایستاده مانع می شود، آنکه از همه خوش سیماتر است به سایر صورت ها می گوید: شما کیستید؟! خدا شما را جزای خیر دهد از جانب من.

 

  1. من عمل نیک این مُرده بودم و مأمور بودم که در قبر با او باشم، این سگ هم اعمال ناصالح او بود، من خواستم او را از قبر بیرون کنم و از صاحبم دفاع نمایم ولی آن سگ مرا دندان گرفت و گوشت مرا کند و بر من غالب گردید، ناچار از قبر بیرون آمدم

صاحب جانب راست می گوید: من نمازم. صاحب جانب چپ می گوید: من زکاتم. آنکه در پیش روی است می گوید: من روزه ام آنکه در پشت سر است می گوید: من حج و عمره ام و آنکه در پایین پا است می گوید: من برّ و احسان به برادران مؤمنم، سپس آن پنج صورت به آن صورت خوش سیما می گویند: تو کیستی که از همه ی ما بهتر و خوشبوتری؟! در جواب  می گوید: من ولایت آل محمد (صلوات الله علیهم اجمعین) هستم.3

 

تجسم عمل به صورت سگ و جوانی زیبا :

علامه ی بزرگ شیخ بهایی روزی به دیدار یکی از مردان وارسته که در حجره یکی از قبرستان های اصفهان زندگی می کرد رفت، آن عارف به شیخ بهاء گفت: روز گذشته در این قبرستان حادثه ی عجیبی را مشاهده نمودم و آن این بود که دیدم: جماعتی جنازه ای را آوردند و در این قبرستان در فلان محل به خاک سپردند و رفتند، پس از ساعتی بوی بسیار خوشی به مشامم رسید، که از بوهای این عالم نبود، حیران بودم و به راست و چپ نگاه می کردم تا بدانم این بو از کجاست، ناگاه دیدم جوان زیبا چهره ای که لباسی جالب و فاخر در تن داشت، در قبرستان عبور می کند، او رفت تا به آن قبر رسید وقتی که کنار آن قبر نشست، ناگهان دیدم مفقود شد، گویا وارد آن قبر گردید، پس از مدتی ناگاه بوی بسیار ناراحت کننده و بدی به مشامم رسید، که از هر بوی بدی در این عالم، پلیدتر بود، نگاه کردم دیدم سگی حرکت کرد، آن سگ به کنار همان قبر رفت و همانجا پنهان شد، تعجب کردم و در همین حال بودم که ناگاه دیدم آن جوان زیبا چهره، از قبر بیرون آمد در حالی که مجروح شده بود و بسیار ناراحت به نظر می رسید، از همان راهی که آمده بود، بازمی گشت، من به دنبال او رفتم و از او خواهش کردم که حقیقت را برای من بگوید: آن جوان گفت: من عمل نیک این مُرده بودم و مأمور بودم که در قبر با او باشم، این سگ هم اعمال ناصالح او بود، من خواستم او را از قبر بیرون کنم و از صاحبم دفاع نمایم ولی آن سگ مرا دندان گرفت و گوشت مرا کند و بر من غالب گردید، ناچار از قبر بیرون آمدم، می بینی که مجروح هستم، آن سگ نگذاشت که من با صاحبم در قبر بمانم. شیخ بهایی پس از شنیدن این حادثه ی عجیب به آن عارف گفت: راست گفتی، چرا که ما اعتقاد داریم اعمال انسان به صورتهای مناسب خود، مجسم می گردد.4 

 

پی نوشت ها :

 1- نهج البلاغه، فرازی از خطبه ی 221، ص450، ترجمه ی محمد دشتی

2- بحارالانوار، ج6، ص254

3- همان، ص234

4- برگرفته از کتاب: عالم برزخ در چند قدمی ما، نوشته ی محمدی اشتهاردی، ص167

مهدی صفری

بخش نهج البلاغه تبیان

نوشته شده در شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٤ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ توسط بهروز ج نظرات () |

Design By : Mihantheme