شعرو عکسهای غمگین

می روم...به کجا؟
نمی دانم ....حس بدی ست... بی مقصدی!
کاش نه باران بند می آمد... نه خیابان به انتها می رسید
چرا از مرگ می ترسید؟
چرا زین خواب آرام شیرین روی گردانید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید؟
میپندارید بوم نا امیدی باز ،
به بام خاطر من می کند پرواز ،
میپندارید جام جانم از اندوه لبریز است.
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد؟
مگر افیون افسون کار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد؟
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست؟
مگر دنبال آرامش نمی گردید؟
چرا از مرگ می ترسید؟
کجا آرامشی از مرگ خوش تر کس تواند دید؟
می و افیون فریبی تیزبال و تند پروازند
اگر درمان اندوهند ،
خماری جانگزا دارند.
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمی بیند !
چرا از مرگ می ترسید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید؟
بهشت جاودان آنجاست.
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد ، در بستر گلبوی مرگ مهربان ، آنجاست !
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی ست.
همه ذرات هستی ، محو در رویای بی رنگ فراموشی ست.
نه فریادی ، نه آهنگی ، نه آوایی ،
نه دیروزی ، نه امروزی ، نه فردایی ،
زمان در خواب بی فرجام ،
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند !
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران که از آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران که هرجا " هر که را زر در ترازو ،
زور در بازوست " جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید
که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
درین غوغا فرو مانند و غوغاها بر انگیزند.
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید؟
چرا زین خواب آرام شیرین روی گردانید؟
چرا از مرگ می ترسید؟
اگر غمی هست بگذار باران باشد
و این باران را
بگذار تا غم تلخی باشد از سر غمخواری...
و این جنگل های سر سبز
در این جای
در ارزوی آن باشند
که مگر من ناگزیر به برخواستن شوم
تا در درون من بیدار شوند.

من اما جاودانه بخواهم خفت
زیرا اکنون که من این چنین
در تپه های کبودی که بر فراز سرم خفته اند
بسان درختی
ریشه ها باز گسترده ام ،
دیگر مرگ
در کجاست؟
اگر چه من از دیر باز مرده ام
این زمینی که چنین تنگ در آغوشم میفشرد
صدای دم زدنم را
همچنان بخواهد شنید
از خاکم و هم خاک من از جان و تنم نیست
انگار که این قوم غضب هموطنم نیست
افسوس تبر خانه ای جز بیشه ندارد
از جنس درخت است ولی ریشه ندارد
=====
پا از قدم مردم این شهر گرفتند
رأی و نفس و حق همه با قهر گرفتند
بردند از این خاک مصیبت زده نعمت
این خاک کهن، بوم سراسر غم و محنت
از هیبت تاریخی اش آوار بجا ماند
یک باغ پر از آفت و بیمار بجا ماند
از طایفه آرش و سهراب و سیاوش
صد مادر غمگین و عزادار بجا ماند
از مملکت فلسفه و شعر و شریعت
جهل و غضب و نفرت و انکار بجا ماند
دادیم شعار وطنی و نشنیدند
آواز هر آزاده که بر دار بجا ماند
======
امروز تفنگ پدری را در خانه
بر سینه فرزند گرفتند نشانه
======
با امید به اینکه :
با برف زمین آب شود ظلم و قساوت
فرداش ببینند که سبز است دوباره ...
__________________
من کوه شده ام و دیگر به هیچکس نمی رسم ...
تو آدم باش
 
مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ وارونه یک زنجیره نیست

مرگ در ذهن اقاقی جاری است

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید

مرگ با خوشه انگور می آید به دهان

مرگ در حنجره سرخ گلو می خواند

مرگ مسوول قشنگی پرشاپرک است

مرگ گاهی ریحان می چیند

و . . .همه میدانینم

ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است
مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ وارونه یک زنجیره نیست

مرگ در ذهن اقاقی جاری است

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید

مرگ با خوشه انگور می آید به دهان

مرگ در حنجره سرخ گلو می خواند

مرگ مسوول قشنگی پرشاپرک است

مرگ گاهی ریحان می چیند

و . . .همه میدانینم

ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است


مرگ است کاروان که به مصر آرد ... از چاه طبع یوسف کنعانم

مرگ است دستبرد خزان؟ زنهار...کی زین خیال خام هراسانم

مرگ است نو بهار و پدید آرد ... صد رنگ گل به طرف گلستانم

من خسته مرگ خضر مبارک پی ... من تشنه مرگ چشمه حیوانم

زندگی فرصت بس کوتاهی است
تا بدانیم که مرگ آخرین نقطه پرواز پرستوها نیست
مرگ هم حادثه است مثل افتادن برگ
که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک
نفس سبز بهاری جاری است
مرگ دیگر
مرگ در هر حالتی تلخ است
اما من
دوستتر دارم که چون از ره در اید مرگ
درشبی آرام چون شمعی شوم خاموش
لیک مرگ دیگری هم هست
دردناک اما شگرف و سرکش و مغرور
مرگ مردان مرگ در میدان
با تپیدن های طبل و شیون شیپور
با صفیر تیر و برق تشنه شمشیر
غرقه در خون پیکری افتاده در زیر سم اسبان
وه چه شیرین است
رنج بردن
پافشردن
در ره یک ‌آرزو مردانه مردن
وندر امید بزرگ خویش
با سرود زندگی بر لب
جان سپردن
آه اگر باید
زندگانی را به خون خویش رنگ آرزو بخشید
و به خون خویش نقش صورت دلخواه زد بر پرده امید
من به جان و دل پذیرا میشوم این مرگ خونین را
 
 
 
 
 
 

شنیدم که چون قوى زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ، تنها نشیند به موجى
رود گوشه اى دور و تنها بمیرد
در آن گوشه، چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد!
گروهى برآنند کاین مرغ شیدا
کجا عاشقى کرد، آنجا بمیرد!
شب مرگ، از بیم، آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد!
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویى به صحرا بمیرد
چو روزى زآغوش دریا برآمد
شبى هم، در آغوش دریا بمیرد
تو دریاى من بودى! ـ آغوش واکن
که مى خواهد این قوى زیبا بمیرد


نوشته شده در ساعت توسط مدیر |

Design By : Mihantheme